خرید بک لینک

امروز راس ساعت ۱۰ صبح کلاسم شروع میشد حقیقتا از سر صبح همچنان در حال ویرایش اسلایدها بودم و نکاتی که به نظرم می رسید اضافه یا کم می کردم و اخرش به ۸۰ اسلاید در مبحث سنجش و ارزشیابی رضایت دادم و یک ربع زودتر راهی طبقه همکف شدم که هم کتابهای کتابخونه گروه آموزش پزشکی رو بدم قبل کلاس و هم زودتر برم کلاس و موقعیت کامپیوتر رو چک کنم از این به بعد ماجرا به ترتیب شماره اتفاق:

۱- اول صبح آزیتا بعد سلام و خوش بش همیشگی کلی بهم انرژی داد و با ذوق و شوق یادش بود که من امروز تذریس دارم برام آرزوی موفقیت کرد.

۲- چون از ساعت ۱۰ تا یک دیگه تو گروه و محل استقرارم نبودم در نتیجه باید از مدیرگروه اجازه میگرفتم البته خب اجازه که نه اطلاع می دادم که این تایم تو گروه نیستم... خب اول دلم می خواست برم یک کم حال گیری کنم و بگم اقا تدریس دارم و.... بعد یاد حرف روانکاوم افتادم که همش می گه تو می خوای دهن همه رو سرویس کنی...

بیخیال ماجرا شدم و رفتم مثل یک بچه مثبت گفتم من ساعت ۱۰ تا ۱۴ پایین کلاس آموززش ضمن خدمت دارم(یعنی جوری گفتم طرف فکر کنه من باید سرکلاس به عنوان دانشجو بشینم نه به عنوان مدرس) که دیدم دکتر برگشت گفت مدرسی ؟ من اول شوکه شدم بعد سکوت کردم دیدم دوباره ازم پرسید استاد کلاس تویی الان؟ دیگه مجبور شدم بگم بله با اجازتون ... گفت چه خوب موفق باشی

حالا منو می گی تشکر کردم و با حالتی هاج واج از عکس العمل دریافتی و در عین حال با کلی انرژی مثبت گروه رو ترک کردم

۳- خانم زارع مسول آموزش دانشکده قبل ۱۰ توی کلاس بود و سیستم ها رو چک کرد و کلی بهم دلگرمی داد و ازم تشکر کرد به خاطر قبول همکاری واسه برگزاری اون و جلوگیری از کنسل شدنش

۴- یک ده دقیقه ای منتظر همکاران شدیم تا تقریبا جمع شدن و توی این زمان من کنار خانم زارع و در ردیف صندلی های کلاس نشستم تا هم وضعیت کلاس رو در موقعیت شاگرد و اینبار در قالب استاد بسنجم و هم کمی وضعیت همکارا وقتی می اومدن و از خانم زارع می پرسیدن که استاد درس کیه دستم بیاد و کلی هم عکس العملهای جالب و قابل توجهی دیدم چیزهایی که اصلا تصور نمی کردم هیچ وقت در غیر از این موقعیت می تونستم به دست بیارم و اتفاقا اولین کسی که پرسید مدرس کیه فهمیه یکی از همکارانی بود که در واقع هم کلاسی دوره لیسانس هم بودیم و من خب وقتی متوجه شدم اونم تو کلاسمه کمی استرس داشتم در مورد واکنشش ... اما کلی ذوق کرد و بالا پایین پرید و خوشحال شد و به طور غیر قابل باوری هم توی کلاس کمکم کرد و یک سری از بحث ها رو که پیش می اومد مدیریت کرد برام!

۵- مورد بعدی که خیلی جالب بود بازم مربوط به یکی دیگه از همکارایی بود که اونم در واقع همکلاسی من و فهمیه در دوران لیسانس بود .... فاطمه همکاری که البته ۵ سالی سابقه کاری بیشتری از ما داره و دقیقا بعد لیسانس جذب شده بود و من طی این ۵ سال خدمتم همیشه توی کلاسهای ضمن خدمت دنبالش میگشتم و دوست داشتم ببینمش البته نه اینکه رابطه دوستی خاصی بینمون از قبل بوده باشه نه فقط کنجکاوی... و درست بعد پنج سال که توی هیچ کلاس ضمن خدمتی من اونو ندیدم سر کلاسی که خودم باید مدرسش می بودم حضور داشت.

۶- مسئول آموزش کارکنان دانشگاه از ابتدای شروع کلاس تا پایان کلاسم حضور داشت و این مورد کمی عجیب بود چون عموما یک ربع به عنوان ناظر و ارزیاب حضور دارند ولی کل تایم سر کلاس بود و حتی توی بحث ها هم شرکت کرد.

۷- موقع نماز و استراحت جمع کاملا خودمونی و راحتی شکل گرفت و منم خودم کنار باقی همکاران نشستم و گفتیم و خندیدم.

۸- در مورد کار عملی و نمره ای که باید بر اساس اون ارزشیابی همکاران اعلام بشه با خود همکاران توافق کردم که از انواع سوالات چهارگزینه ای جور کردنی و صحیح و غلط و انشایی با همه زیر مجموعه های آنها یک سوال طرح کنند و تا یک هفته فرصت دارند برایم ایمیل کنند.

۹- کلاس نیم سماعت زودتر از موعد و دقیقا راس یک ربع به یک یعنی پایان تایم اداری پنج شنبه تمام شد. که البته این باعث خوشحالی وافر همه همکاران بود ولی خانم زارع دعوام کرد... که خوشبختانه به دلیل اینکه مسئول اموزش دانشگاه از اول تا اخر جلسه حضور داشتند مشکلی پیش نیومد و من خودم هم برای ایشون جداگانه توضیحاتی رو در باب کم بودن فرصت تهیه و ارائه مطالب دادم و ایشونم هم با خنده قبول کردند که مشکلی برای نمره و بحث اداری ماجرا که دلیل اصلی نگرانی خانم زارع بود پیش نیاید ولی در عین حال هم تذکر دادند که دوره بعدی وقت اضافه نیار خواهشا....

۱۰- بعد کلاس به روانکاوم می خواستم پیام بدم که کلاسم به خوبی برگزار شد که به دلیل اینکه توی فضای ازاد بودم و نور خورشید مانع از دید کامل صفحه موبایلم می شد در یک لحظه که همزمان سعی میکردم چادرم را درست کنم حواسم نبود که وقتی روی حالت پیامک به یک فرد باشم و گوشی نزدیک بیاد به طور خودکار تلفن شروع به تماس با فرد می کنه اینجوری شد که یک دفعه دیدم ای وای من دارم زنگ میزنم بهش سریع قطع کردم و متنی با این مضمون دقیقا براش فرستادم:

سلام

هیچی فقط نتونستم صبر کنم برای گفتنش... خواستم بگم تدریس امروز یه تجربه خیلی خوب بود

و عجیب ترین بخش ماجرا این بود که بلافاصله در کمتر از دو دقیقه برام نوشت: اکی چه خوب موفق باشی

حالا گذشته از این که این نوع واکنش اصلا در فیلد کاری اون تا حالا نبوده باید ازش تشکرکنم بابت خصوصا جلسه سه شنبه ای که برام گذاشت و کل راهکارهایی که داد ... اینکه سکوت نکرد و بهم آرامش داد و برای همه بهانه های ذهنم نکته ای گفت و برای همه مشکلات احتمالی که چه خودم حدس می زدم و چه اون بهم میگفت شاید پیش بیاد راهکاری رو پسشنهاد داد... که واقعا برام ارزشمند بود و اینکه مشتاق بود که نتیجه تدریسم رو هم بدونه و ازم خواست بهش بازخورد بدم وقتی که کلاسم تموم شد

برچسب: من یک کلاس پنجمی هستم,من یک کلاس ششمی هستم, نویسنده: رضا کریمیان تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 11:41

صفحه بندی