خرید بک لینک

دیشب برای خریدهای رحیمه جان عروس جدید، با مامان و بابا رفتیم بیرون و با سختگیری های من واسه قشنگ بودن !! بالاخره چک و چونه برای اعمال نظرم موفق شدیم تا شب نیم ست و انگشتر نامزدی رو بخریم

در مغازه ای که قرار بود انگشتر نشون رو بخریم حین انتخاب و البته انجام عملیات قانع کردن مامان نسبت به اینکه این خیلی قشنگه (چون مامان دو دل بود) یک پلاک طلا با اسم خودم تو ویترین زیر دستمون نظرم رو جلب کرد خیلی فونت قشنگی داشت و ظریف هم کار شده بود و چون تاحالا پلاکی با اسم خودم ندیده بودم به ذوق و شوق به مامان و بابا نشون دادم که چه جالب اسم منه..... وقتی بالاخره تونستیم با تخفیفی که مدنظر بابا بود انگشتر عروس خانم رو بگیریم یک دفعه بابا برگشت به مغازه دار گفت اون پلاک چند؟ اونم وزنش کرد و اخرش مامان گفت قشگه برو پولات رو جمع کن بیا بخرش

راستش خیلی چشمم رو گرفته بود ولی هرجور حساب می کردم نمی تونستم فعلا چیزی بخرم با توجه به شهریه پایان نامه و حالا هم عروسی و کادوهایی که باید بخرم و.... در نتیجه با کمال ناامیدی گفتم اره سر یک فرصت و پول اگه بود که یک دفعه بابا گفت اون پلاک رو هم حساب کنید برامون

اقای فروشنده گفتن این نمونه است اگه می خواین باید براتون بزنم از روش

بابا هم گفت خب پس یکی مثل این برامون اماده کنید

مامان گفت خب الان این نداره بده که ... بابا هم گفت عیب نداره من می خرم کادو داماد کردن داداشش

اووووو کلی ذوق کردم گفتم واقعا؟ آخ جون مرسی

پ ن:

اصلا توقع کادو اونم اینجوری نداشتم مرسی بابایی

به محض تحویل کادوم عکسش رو می زارم براتون

برچسب: نویسنده: رضا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 1:44

صفحه بندی