جدیدا نمی دونم چرا بچه ها و رفتاراشون منو به خودش مشغول میکنه
خب اون روز زهرا با اینکه هم مامانش هم خاله اش و هم مامان بزگش بودن ولی هر بار می اومد و از من می پرسید که آیا موهاش خوبه مرتبه ؟ و اینکه ایا دم اسبی بسته خوبه یا خرگوشی ببنده؟!
یا ریحانه بارها و بارها از من پرسید اینجا خونه شماست؟ و من هربار می گفتم اره ..یکی دوبار گفتم بهش مگه نیومدی اینجا تا به حال و اینکه چرا هی میپرسی؟ جوابی نداشت بده ولی جالب بود برام
نازنین با اینکه از این دوتا کوچکتره ولی رفته بود تو فاز محمدحسین و با اون بازی میکردو البته بچه ههم داشتن این مامان بابا دختررکوچولوی فائزه یعنی یکتا هم نی نی شون بود!
القصه اینکه این جمع کوچولوها حوصلشون که سر می رفت یک سری به اتاق من می زدن و دستبند و چیزهای مختلف رو بر می داشتن و امتحان می کردن و می اومدن به منم نشون می دادن و خواهش می کردن که تا اخر مهمونی بتونیم ازشون استفاده کنیم
من با خودم فکر می کردم چه جالب اینا همون فینگیلی های پارسالی ان که سر همه چی دعوا میکردن و همه چی رو هم خراب می کردن
ولی امسال اگه بین خودشون دعوا بشه اولا سعی میکنن صلح کنن ولی اگه قراره وسایلای منم بردارن می ان میگن تا اخرمهمونی!!!!
برچسب: دورهم,
نویسنده: رضا کریمیان