(البته با توافق ضمنی میزبان آینده)
من که کلا مرخصی گرفتم و در خدمت مامان جون بودم اگرچه به ظاهر هم کاری نبود و هم از آنجایی که قرار بود سالاد اولویه درست کنیم و مواد مورد نیازش تا ساعت یک ظهر تهیه نشد عملا خیلی هم نرفتن سرکار من توفیری نکرد و تنها جهت دلخوشی و دلگرمی مامان بود دیگه ...
اما اصل کار من بعد از ظهر شروع شد اونم پذیرایی از مهمونای گلمون بود
اولا از همه خانمای گل فامیل که با حضور حداکثریشون باعث خلق ساعاتی خوش شدن ممنون واقعا
دوما اونقدر پذیرایی یک تنه سخت بود که من یک لحظه هم نشستم هیچی هم نخوردم جالب که تا دوروز پا درد بودم خخخخ به قول مامان از بس کار نمی کنی دیگه
ولی باور کنید حتی متوجه گذر زمان نشدم و در طول بعداز ظهر و شب.(حدود 6 ساعت).... اصلا احساس خستگی نکردم هم جسمی و هم روحی
خیلی خوب بود و خوش گذشت امیدوارم مهمونای خوبمونم بهشون خوش گذشته باشه
پ ن:
خستگی روحی بیشتر منظورم همون احساس کلافگی در جمع بودنه که اکثر مواقع بعد یک ساعت که در یک جمع قرار می گیرم بهم دست می ده
برچسب:
نویسنده: رضا کریمیان